تبليغاتX
bitter tulip
bitter tulip
  دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم

در ميان من و تو فاصله هاست ...

در ميان من و تو فاصله هاست

گاه مي انديشم ,

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش داري

دستهاي تو توانايي ان را دارد ,

كه مرا

زندگاني بخشد

چشم هاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا

سطر برجسته اي از زندگي من هستي

.... زنده ياد (( حميد مصدق ))...

 

نوشته شده توسط آرمان در Sat 5 May 2012 و ساعت 21:9
به گمانم عاشق شده بودم ...

بیشترین عشقِ جهان را به سوی تو می‌آورم
از معبرِ فریاد‌ها و حماسه‌ها.
چرا که هیچ چیز در کنارِ من
                                  از تو عظیم‌تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه‌یی
ظریف و کوچک و عاشق است.

احمد شاملو

 

چند بار نگاه عاشقانه ای داشتم و چند بار از ان گذشتم ،

چند بار نگاه عاشقانه ای داشتیم و چند بار از ان گذشتیم ،

کنترل کننده پاسپورت یادم آورد که خروجی را پرداخت نکرده‌ام، به سمت بانک که برگشتم یک لحظه چشمم در چشمانش قفل شد، نمی‌دانم چه چیزی در صورتش بود، شاید لبخند سحر آمیزش بود، شاید هم چشمانش، اما به هر حال محوم کرد، در آن مسیر چند متری به سمت بانک دوسه باری برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم، او هم داشت می‌آمد، گویا او هم خروجی را نداده بود…

پسرکی ۵ – ۶ ساله هم به دنبالش می‌دوید، نمی‌توانستم سنش را بیشتر از بیست و سه یا چهار سال تخمین بزنم و آن پسر به نظرم زیاد می‌آمد. جلو بانک کنارم ایستاد، نیمی از حواسش به پسرک بود، نیم رخش را نگاه کردم، ضربان قلبم به وضوح بالا رفت، ترکیب نیمه چپ صورتش بی‌نظیر بود…

بدون هیچ فکری آمدم بپرسم «شوهرتان تا به حال زیبایی سحر انگیز شما را ستوده؟» مکث کردم، ما با هم چه سنمی داشتیم که بخواهم اینهمه بلند بپرم؟ بچه را بهانه کردم و دستی به سرو گوشش کشیدم، نگاهم کرد و خندید، نه اینکه بخندد، لبخندش را ملیح‌تر کرد، قلبم دیگر در سینه نمی‌گنجید، نفهمیدم چه بلایی سرم آمده.

خودم را می‌شناسم، انسانهای زیادی در لحظه و یا برای دوره‌ای کم و بیش جذبم کرده‌اند، اما اینچنین کششی آنهم در این سن و سال برایم غریب بود و تازه، تکان دهنده و عجیب… آدمی نیستم که از ریسک های احساسی فرار کنم، اما بی‌گدار هم به آب نمی‌زنم، اگر بچه بود، حتمن پدرش هم بود، و اینهمه آرامش و این لبخند جادویی نمی‌توانست بر لبان یک بیوه و یا حتی‌زاده طلاق باشد.

همه حالت‌ها را محاسبه کردم، چاره‌ای نبود، باید صبر می‌کردم، گیت را رد کردم و آنور منتظر شدم، نفهمیدم چرا نیامد، تا آخرین لحظات همانور ماند. یک صندلی درست روبروی راهرویی که آن سوی گیت نشسته بود پیدا کردم و روبرویش نشستم، باورم نمی‌شد، خودم را باور نمی‌کردم، چشم نمی‌توانستم از صورتش بگیرم، محوش بودم.

بالاخره آمد، گیت پرواز را باز کرده بودند، اواخر صف ایستاد، جمله‌ام را حاضر کرده بودم: «برای خانم جوانی به سن و سال شما داشتن پسری این سنی جالب است» یا نمی‌دانم، چیزی در این حدود. مثل احمق‌ها سر جایم ایستادم، باید از صف در می‌آمدم و برمیگشتم آن آخر، پیشش، اما از آن زمانهایی بود که گیر کرده بودم، احساس می‌کردم همه سیصد و اندی آدمی که در سالن هستند فهمیده‌اند که چگونه مدهوشش شده‌ام، احساس می‌کردم همه مرا نگاه می‌کنند…

خودم را می‌شناسم، انسانهای زیادی در لحظه و یا برای دوره‌ای کم و بیش جذبم کرده‌اند، اما اینچنین کششی آنهم در این سن و سال برایم غریب بود و تازه، تکان دهنده و عجیب… آدمی نیستم که از ریسک های احساسی فرار کنم، اما بی‌گدار هم به آب نمی‌زنم، اگر بچه بود، حتمن پدرش هم بود، و اینهمه آرامش و این لبخند جادویی نمی‌توانست بر لبان یک بیوه و یا حتی‌زاده طلاق باشد.

همه حالت‌ها را محاسبه کردم، چاره‌ای نبود، باید صبر می‌کردم، گیت را رد کردم و آنور منتظر شدم، نفهمیدم چرا نیامد، تا آخرین لحظات همانور ماند. یک صندلی درست روبروی راهرویی که آن سوی گیت نشسته بود پیدا کردم و روبرویش نشستم، باورم نمی‌شد، خودم را باور نمی‌کردم، چشم نمی‌توانستم از صورتش بگیرم، محوش بودم.

بالاخره آمد، گیت پرواز را باز کرده بودند، اواخر صف ایستاد، جمله‌ام را حاضر کرده بودم: «برای خانم جوانی به سن و سال شما داشتن پسری این سنی جالب است» یا نمی‌دانم، چیزی در این حدود. مثل احمق‌ها سر جایم ایستادم، باید از صف در می‌آمدم و برمیگشتم آن آخر، پیشش، اما از آن زمانهایی بود که گیر کرده بودم، احساس می‌کردم همه سیصد و اندی آدمی که در سالن هستند فهمیده‌اند که چگونه مدهوشش شده‌ام، احساس می‌کردم همه مرا نگاه می‌کنند…

صندلیش خیلی عقب‌تر از من بود، از کنارم که رد می‌شد چند ثانیه‌ای ممتد نگاه‌مان در هم گیر کرد، و آن چند ثانیه دیگر لحظه‌ای از جلو چشمانم کنار نمی‌رود… اولین بار تمام طول یک پرواز را محو و مات مانده بودم، اصلن نمی‌فهمیدم چه مرگم شده، و در این گیر و دار دستش را هم دیده بودم، نه حلقه‌ای و نه نشانی… حالت‌هایم را زیاد کردم، حالا چرا طلاق؟ شاید پدر این بچه‌‌ همان اوایل مرده باشد، شاید اصلن گرفتار حادثه‌ای شده باشد، حالا مگر یک بچه چه مشکلی می‌تواند ایجاد کند؟ داشتم به ازدواج فکر می‌کردم، داشتم به آینده فکر می‌کردم، باور نمی‌کنم، من واقعآً داشتم به ازدواج فکر می‌کردم…

پرواز که نشست پسری دنبالشان راه افتاده بود، معلوم بود که کنارشان بوده و خودش را آویزان کرده، خیلی تحویلش نمی‌گرفت، اما آن لبخند لعنتی همچنان روی لبش بود، کاش اخم می‌کرد، کاش نمی‌خندید، می‌خواستم فریاد بزنم آخر چه چیز خنده داری وجود دارد؟! مسیر خروجی را نزدیکش رفتم، امیدوار بودم اولین صفی که تشکیل می‌شود، حالا برای بار باشد یا پاسپورت سر صحبت را باز کنم، پسر جدید نگرانم کرده بود اما جدی‌اش نگرفتم…

راهرو فرودگاه، آن بالا نوشته بود «لوکال» – «ترانزیت»، نوشته بود دوراهی… خدا خدا می‌کردم راه‌مان یکی باشد، کاش ترانزیت باشد، نمی‌دانم چرا اینهمه مصمم بودم که راه خودم را بروم، به دوراهی که رسیدیم، او سمت راست رفت و من چپ، نیم نگاهی کرد، نیم نگاهی کردم، به همین سادگی، به همین راحتی، حداقل می‌توانستم تا یک جایی دنبالش بروم، اما نرفتم، بازرسی شدم، وارد سالن ترانزیت شدم، مبهوت، تشنه، کاملن شکست خورده، احساس حماقت کردم، پله برقی را برعکس دویدم، گیت بازرسی را برعکس رد کردم، گفتم هنوز که جلویم را نگرفته بودند، حداقل تا یک جایی می‌رفتم، حداقل یک جایی متوقف می‌شد… راهروهای غریب فرودگاه عظیم را نا‌امیدانه گشتم، از پله‌ها بالا رفتم و از آن بالا انبوه جمعیت را ناامیدانه با چشمانم شخم زدم، دیگر ندیدمش، به گمانم عاشق شده بودم…

----------------------------------------------------------------------------------------

لینک اصلی مطلب

نوشته شده توسط آرمان در Wed 25 Apr 2012 و ساعت 21:42
پشت درياها شهري است...

پشت درياها شهري است...

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

 عسلویه ۵/۱/۱۳۹۱

 

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

دریا ..سهراب سپهری

 

عسلویه ۵/۱/۱۳۹۱

 ----------------------------------------------------------------------------------------------

اولین پست بعد از مسدود شدن وبلاگ که نمی دونم چرا مسدود شد و چرا دوباره باز شد..

نوشته شده توسط آرمان در Fri 6 Apr 2012 و ساعت 21:55
خاطرات ادم و حوا – به روايت مارك تواين

خاطرات ادم و حوا – به روايت مارك تواين

 از زبان حوا و بعد از خوردن میوه ممنوعه !

وقتي به گذشته نگاه مي كنم ، اون باغ برام مثل يه رويا مي مونه . اونجا به شكل سحر اميزي زيبا بود و حالا از دست رفته و من ديگه نمي تونم ببينمش

باغ از دست رفته ، اما من اونو پيدا كردم و راضي ام تا حدي كه مي تونه منو دوست داره  منم با همه ي توان و احساسم دوسش دارم به گمونم اين بخاطر جووني و جنسيتمه ، از خودم مي پرسم چرا دوسش دارم ؟ نمي دونم چرا و اهميتي به اين ندونستن نمي دم . واسه همين فكر مي كنم اين جور دوست داشتن نتيجه عقل و منطق نيست ، مثل علاقه يه نفر به ادما و حيوونا . پرنده ها رو بخاطر صداي قشنگ و اوازشون دوست دارم اما ادمو بخاطر صداش دوست ندارم هر چي بيشتر مي خونه بيشتر مي فهمم كه نمي تونم با صداش كنار بيام اما بازم ازش مي خوام برام بخونه ، چون دوست دارم ياد بگيرم چه طوري مي تونم هر چيزي كه اون بهش علاقه داره  رو دوست داشته باشم . مطمئنم مي تونم اين كارو ياد بگيرم .چون اون اوايل اصلا نمي تونستم اواز خوندنشو تحمل كنم اما الان مي تونم .صداش شير تازه رو ترش مي كنه اما ايرادي نداره مي تونم به خوردن اين جور شير هم عادت كنم . بخاطر هوشش نيست كه دوسش دارم چون اصلا هوش چنداني نداره  نميشه هم به اين خاطر سرزنشش كرد چون خودش كه خودشو نيافريده  اون همون چيزيه كه خدا افريده و هر چي كه هست خوبه . مي دونم هدف عاقلانه اي از اين كار وجود داشته هوش و استعداد به مرور زمان پيشرفت مي كنه اما اين پيشرفت ناگهاني نيست از اون گذشته عجله اي هم نيست اون همين جورش هم به اندازه ي كافي خوبه ! بخاطر بخشندگي و رفتار ملاحضه كار و لطافتش نيست كه دوسش دارم اتفاقا تو اين جور چيزها خيلي هم مشكل داره اما همين طوريش هم خوبه و روز به روز داره بهترم ميشه . بخاطر سخت كوشي و مهارتش نيست كه دوسش دارم ميدونم كه اين ويزگي رو تو وجودش داره اما نمي دونم چرا اونو از من مخفي مي كنه .اين تنها درديه كه دارم و گرنه الان تو همه چي با من روراسته .مطمئنم هيچ چيزي رو از من مخفي  نمي كنه جز اين ! از اينكه مي دونم داره رازي را ازم مخفي مي كنه ، غصه م مي گيره و بعضي وقتا فكر كردن بهش بي خوابم مي كنه اما هميشه اين فكرا را از ذهنم بيرون مي كنم . نبايد اين طوري خوش بختيمو كه هر روز داره بيشتر و بيشتر ميشه خراب كنم.

بخاطر دانشش نيست كه دوسش دارم هر چي كه مي دونه رو خودش ياد گرفته و واقعا چيزاي زياديم مي دونه اما دانشش خيلي زياد نيست . بخاطر مردونگي و شجاعتش نيست كه دوسش دارم  ، نه ! به هيچ وجه ! اون منو لو داد اما بخاطراين كار سرزنشش نمي كنم به گمونم  اين بخاطر مرد بودنشه  و خودش كه جنسيتشو تعيين نكرده البته اگر من بودم هيچ وقت لوش نمي دادم اگرم اين كار را مي كردم اول خودم از غصه اب مي شدم و از بين ميرفتم .اما اينم از زن بودنمه و بهش افتخار نمي كنم چون خودم كه جنسيتم را تعيين نكردم .

خب پس چرا دوسش دارم ؟ شايد فقط به اين خاطر كه يه مرده ! از همه ي اينا گذشته اون خوبه و من به اين خاطر دوسش دارم اما مي دونم اگه اينطورم نبود باز عاشقش مي شدم حتي اگر اذيتم مي كرد به دوست داشتنم ادامه مي دادم مطمئنم به گمونم اينم بخاطر زنم بودنمه .

اون قوي و خوش چهره ست .بخاطر همين دوسش دارم و بهش افتخار مي كنم  اما بدون اين چيزا هم  مي تونستم دوسش داشته باشم .حتي اگر خيلي ساده  و معمولي بود يا اگر مريض و ضعيف بود  دوسش مي داشتم .براش كار مي كردم ، واسش دعا مي كردم و تا اخر عمرم كنار بسترش ازش مراقبت مي كردم .

اره ! من اونو دوست دارم فقط چون مرده و مال منه ! به گمونم هيچ دليل ديگه اي وجود نداره .همانطور كه اولش گفتم اين جور عشق نتيجه ي عقل و منطق نيست خودش بوجود مي ايد هيچ كس نميدونه كي و كجا دليلي واسه اومدنش وجود نداره و اصلا نيازي به دليل نداره .

من الان يه دختر جوونم و اولين كسي هستم كه عشقو تجربه مي كنه ، شايد يه روزي معلوم بشه كه بخاطر بي تجربگي و جووني اشتباه كردم و درست عشقو نفهميدم .

 

خاطرات ادم و حوا – به روايت مارك تواين

نوشته شده توسط آرمان در Fri 2 Dec 2011 و ساعت 13:13