تبليغاتX
bitter tulip
bitter tulip
  دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم

اشباح گویا ( Goyas ghosts)
            

وقتی ازادی از جایی رخت بر بندد

از اولین ها نیست

دومین ها

سومین ها نیزمی ماند

تا همه چیز از دست برود

ازادی اخرین ان ها است ( والت ویتمن)

 

همواره دوست داشتم ( و البته دارم ) به دنبال دیدن فیلمها و سریالهای تاریخی باشم و در این زمینه

خیلی از فیلمها را دیده ام و خیلی ها  را از دست داده ام و یکی از این نوع فیلمها  دیدن فیلم اشباح گویا

( los fantasmas de goya ) بود که روایت تاریخی بود به حرفهایی از جنس زمان زمانه ای که نه از دست

رفته و گذشته و شاید به هر نوعی تکراروار میچرخد .

 

 داستان روایت تاریخی از سال 1792 و شهر مادرید و انجمن تفتیش عقایدی اغاز میشود که میلوش

 فورمن( کارگردان ) اغازش را خواندن کتاب درباره تفتیش عقایدی در حکومت کمونیستی چکسلواکی

( سابق ) میداند که در دادگاهها متهمان را به رغم بیگناهیشان به چیزهایی که به انها دستور داده شده

 بود فرا میخواندند تا اعتراف کنند . انجا که اعترافات جعلی روشی بود تا مرتدانی که به مقدسات توهین کرده بودند احضار شوند

 نادم شده وتواب کنند و روح پلیدشان را با دم مسیحیایی ازاد کنند و به خدا پرستی و

 عدالت برگردند در زیر چرخ شکنجه ها برهنه و زنجیر شده در حالتهای نورانی و پر از معنویت

 قرون وسطی در دخمه ها و سیاهچالها با صدای بلند بیان کنند که حقیقت چیست و به ان اعتراف کنند و

 فرقی نمی کرد متهم بیگناه بود یا گناهکار و در این میان اصولن زنده می ماند یا جان می داد .

چرا که به قول برادر لورنزو که در ظاهر تلاش داشت اخلاق را به جامعه برگرداند و در عین حال خود مجری

عدالت انگیزاسیونی بود اگر ترس از خدا وجود داشت ترس مانع اعتراف دروغین می شد و خداوند قدرت دفاع و ایستادگی را

میداد چرا که خود خدا بازجو بود!

و به روایت مانس اشپربر : بگذار از من متنفر باشند اما بترسند و سرود مهر و پرستش بخوانند و انجا که

 برادر لورنزو  به انقلابی روشنفکر تبدیل میشود که این تقدس زدایی را درهم می شکند فاحشه  وار و خواستن بستن چشمان کسانی

 است که در برابر نور ازادی تاب نمی اورند

اما زمان و اجل فرصت نمیدهد چرا که فرجام کار اونیز رسیده است ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آرمان در Sat 17 Oct 2009 و ساعت 2:32
عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان
                    

                                برای قلمهایی عاشقانه که به کودکانشان درس انسانیت می اموزند

                                برای قلمهایی که لبخند زندگی را ازغم به قدرت بر می گردانند

                               

برای قلمهای شکسته

برای تمام قلمهای عاشق ....

زیبایی کرشمه او را

قرقاولان شاد جوان تصویر کرده اند

این با قلم

با این قلم

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت؟

دیدار او

دنیای خواب شانه به سرهاست

ایا مگر نه شانه به سرها را با یک نگاه بیدار کرده است ؟

این با قلم

با این قام

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت ؟

گفتم :

با هر صدا تو امده ای در طلوع صبح

این افرینش است

این افرینشی است در اغاز صبحدم

اما

این با قلم

با این قلم

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت ؟

گفتم :

از گیسوان خویش مرا اویزان کن!

در افتاب زنده مرا ازاد کن

گفتم :

حتی مرا بکش

این یک رهایی است رهایی

این مرگ در میانه گیسو را می گویم

اما

این با قلم

با این قلم

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت ؟

مثل گیاه سبزی در اب

اب مشترکی عاشق می غلطید

چون سفره ای پر از گل و ریحان و اسمان

در اب

اب مشترکی عاشق می غلطید

گفتم :

اگر دوباره نگاهش کنم در اب

در ابهای عاشق خواهم مرد

بستم دو چشمم را که نبینم

زیرا

زیباییش

بصیرتی از اسمان و دریا می خواست

زیباییش

با کوری ام

با این قلم

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت؟

رضا براهنی

نوشته شده توسط آرمان در Thu 24 Sep 2009 و ساعت 14:30
گفتنی‌ها كم نیست
                      

                  هفت سال از کوچ مرد تنها گذشت  ان که نام و ترانه هایش  در زمان حیاتش

                   ممنوع بود و بعد از کوچش  رها و ازاد شدند .......

                                                      

                                                من و تو  ساده‌ترین شكل سرودن را در معبرباد  

                                                با دهانی بسته واماندیم
                                                                                   من و تو كم بودیم
                   من و تو امّا در میدان‌ها اینك، اندازه ما می‌خوانیم
                                                                                    ما به اندازه ما می‌بینیم
                                        ما به اندازه ما می‌چینیم
                                                                           ما به اندازه ما می‌گوییم
                           ما به اندازه ما می‌روییم

                                                              ( فرهاد مهراد   ۱۳۲۲- ۱۳۸۱ )

                            

نوشته شده توسط آرمان در Sun 30 Aug 2009 و ساعت 18:34
تا کی کند سیاهی چنین دراز دستی ...
          

  

      

در روایت است که عمر عقاب بین 25 تا 45 سال است و عمر کلاغ 300 سال طول خواهد کشید ..

گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب
ديد كش دور به انجام رسيد

آفتابش به لب بام رسيد

بايد از هستي دل بر گيرد

ره سوي كشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ي نا چار كند

دارويي جويد و در كار كند

صبحگاهي ز پي چاره ي كار

گشت برباد سبك سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت

ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت

وان شبان ، بيم زده ، دل نگران

شد پي بره ي نوزاد دوان
كبك ، در دامن خار ي آويخت

مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو استاد و نگه كرد و رميد

دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت

صيد را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير

زنده را فارغ و آزاد گذاشت
صيد هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز كه صياد نبود

آشيان داشت بر آن دامن دشت

زاغكي زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از كف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سا ل ها زيسته افزون ز شمار

شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب

ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد

با تو امروز مرا كار افتاد

مشكلي دارم اگر بگشايي

بكنم آن چه تو مي فرمايي ››
گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم

تا كه هستيم هوا خواه تو ييم

بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟

جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد كنم

ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››

اين همه گفت ولي با دل خويش

گفت و گويي دگر آورد به پيش
كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون

از نياز است چنين زار و زبون

ليك ناگه چو غضبناك شود

زو حساب من و جان پاك شود
دوستي را چو نباشد بنياد

حزم را بايد از دست نداد

در دل خويش چو اين راي گزيد

پر زد و دور ترك جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب

كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب

راست است اين كه مرا تيز پر است

ليك پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ايام از من بگذشت

گر چه از عمر ،‌دل سيري نيست

مرگ مي آيد و تدبيري نيست
من و اين شه پر و اين شوكت و جاه

عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟

تو بدين قامت و بال ناساز

به چه فن يافته اي عمر دراز ؟
پدرم نيز به تو دست نيافت

تا به منزلگه جاويد شتافت

ليك هنگام دم باز پسين

چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت بامن فرمود

كاين همان زاغ پليد است كه بود

عمر من نيز به يغما رفته است

يك گل از صد گل تو نشكفته است
چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟

رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري

عهد كن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست

دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست

ز آسمان هيچ نياييد فرود

آخر از اين همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس از سيصد و اند

كان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت كه برچرخ اثير

بادها راست فراوان تاثير
بادها كز زبر خاك و زند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر

باد را بيش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك

آيت مرگ بود ، پيك هلاك

ما از آن ، سال بسي يافته ايم

كز بلندي ،‌رخ برتافته ايم
زاغ را ميل كند دل به نشيب

عمر بسيارش ار گشته نصيب

ديگر اين خاصيت مردار است

عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمان ست

چاره ي رنج تو زان آسان ست

خيز و زين بيش ،‌ره چرخ مپوي

طعمه ي خويش بر افلاك مجوي
ناودان ، جايگهي سخت نكوست

به از آن كنج حياط و لب جوست

من كه صد نكته ي نيكو دانم

راه هر برزن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغي دارم

وندر آن گوشه سراغي دارم

خوان گسترده الواني هست

خوردني هاي فراواني هست ››
****
آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ

گندزاري بود اندر پس باغ

بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور

معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان

سوزش و كوري دو ديده از آن

آن دو همراه رسيدند از راه

زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه
گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست

لايق محضر اين مهمان ست

مي كنم شكر كه درويش نيم

خجل از ما حضر خويش نيم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند

تا بياموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلك بر ده به سر

دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش

حيوان را همه فرمانبر خويش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلك طاق ظفر
سينه ي كبك و تذرو و تيهو

تازه و گرم شده طعمه ي او
اينك افتاده بر اين لاشه و گند

بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود

حال بيماري دق يافته بود

دلش از نفرت و بيزاري ، ريش

گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر

هست پيروزي و زيبايي و مهر

فر و آزادي و فتح و ظفرست

نفس خرم باد سحرست
ديده بگشود به هر سو نگريست

ديد گردش اثري زين ها نيست
آن چه بود از همه سو خواري بود

وحشت و نفرب و بيزاري بود
بال بر هم زد و بر جست ا زجا

گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا

سال ها باش و بدين عيش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني

گند و مردار تو را ارزاني

گر در اوج فلكم بايد مرد

عمر در گند به سر نتوان برد ››
****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت

زاغ را ديده بر او مانده شگفت

سوي بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلك ، همسر شد

لحظه یی چند بر این لوح کبود

نقطه یی بود و سپس هیچ نبود

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۱- اگر زحمتی نیست قاتلین این افراد را هم پیدا کنید 

۲- لیست قربانیان شناخته شده به 78 نفر رسید 

۳- ایا میتوان این ضیافتهای روزانه را رد کرد

۴-      

در بخشی از خاطرات دکترخانلری آمده است که: شعر عقاب را برای احدی نخوانده بودم اولین کسی که شعر را برایش خواندم هدایت بود در آن ایام که من جوان بودم هدایت مرد جا افتاده ای بود فاضل و خوش مشرب زبان دان و گاهی چنان تلخ وترش که نمی شد طرفش رفت.من هم در شرایطی قرار گرفته بودم که کم کم متوجه بسیاری از بی عدالتی ها،جفاهای روزگار و جور زمانه ای می شدم که حتی آوای زیبا و دلنشین مرغ سحر را بر نمی تابید.شعر را آهسته برایش خواندم در تمام مدت هیچ حرف نمی زد به گوشه ای خیره شده بود،گاهی سر تکان می داد وقتی شعر تمام شد سیگاری از قوطی سیگارش در آورد و روشن کرد،حرف نمی زد به سیگارش پک می زد،بعد سیگارش را خاموش کرد و گفت:بارک الله!کتش را از روی جالباسی برداشت و گفت بریم خاورچاپش کنیم....

          

نوشته شده توسط آرمان در Wed 5 Aug 2009 و ساعت 19:2